|
آواز خیس باران
سلاممممممممممممممممممم.......
ا.....این جا چه قدر عوض شده . یه قرنی می شد که این ورا نیومده بودم .جان شما مجالی برای نوشتن این چیزا برام نمونده . تو مدرسه همین طور که درس می خوانیم کارای فرهنگی می کنیم و مطلب و بروشور و نشریه درست می کنیم (فعلا هم مشغول مصاحبه و تهیه ی نشریه برای روز معلم هستیم )و به انضمام درس و کلاس و این چیزها هیچ وقتی برایمان نمی ماند. ولی برخی دوستان گفتند بنویسیم و ما هم نوشتیم . خلاصه بازگشت خودمان را تبریک می گوییم . فعلا......... سلام
تو رو خدا تشویق نکنید . خواهش می کنم ..................... خب بعد از یک غیبت نسبتا طولانی (!!!!!!!! )بالاخره ما نیز آپیدیم .که صد البته موضوع قابل توجهی برای ارایه نداریم . تا پست بعدی که به زودی خواهیم گذاشت . فقط خواستیم بگوییم که هنوز زنده ایم و فقط درسمان یه کم زیاد شده . راستی مهم ترین خبر آن که : ما نیز به جرگه ی چهار چشمی ها پیوسته و از فردا اقدام به زدن عینک می کنیم . خدا روستا را بشر شهر را... ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند که در خواب هم خواب آن را ندیدند خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم* مادرم دیروز از اعلامیه ی پسر جوانی می گفت که می گفتند یک سالی می شده که مرده ولی جنازش تازه پیدا شده . پسرک سال ها معتاد بوده . *** چند وقت پیش یکی از معلم ها از هیتلر می گفت . درباره ی مرگ و زندگیش و جنایت هاش .درباره ی وقتی که مرد و جهان نفس راحتی کشید. *** و چیزی حدود دوهفته ی پیش وقتی سوار سرویس مدرسه شدم انگار سطل آب یخ روی سرم ریخته باشند . یکی از بچه ها گفت که قیصر امین پور مرده . چند ساعتی تو شوک بودم تا با چشم های خودم و از اخبار رسمی نشنیدم باور نکردم . یعنی به همین راحتی ؟ قیصر امین پور هم رفت ؟ یعنی باز هم ما ماندیم و اشک هایمان ؟ مایی که شعرهایش را خوانده بودیم و دوستشان داشتیم و هنوز او را خوب نشناخته بودیم . حیاط خانه ی شاعران و دانشگاه تهران چه غوغایی بود آن روز . *دکتر شریعتی هوالحق خبر ساده بود و یک خطی مثل همه ی خبرها ولی شاید کسی که خبر رامی گفت نمی فهمید . نمی فهمید که چه می گوید . نمی فهمید که چه خبری را می دهد . دیروز وقتی از مدرسه برمی گشتم یکی از دوستان به همین راحتی گفت . گفت که قیصر امین پور درگذشت . باورم نشد . تا زمانی که از اخبار رسمی تلوزیون نشنیدم باورم نشد . واقعا چه قدر زود دیر شده بود . چه قدر زود رفت، و امروز به همین راحتی تسلیم خاک سرد گور شد . و امروز تجلی این شعر معروف بود: زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی هاست هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد وقیصر امین پور هم رفت و ما را با آینه های ناگهان با مثل چشمه مثل رود و با کوچه های آفتابش تنها گذاشت . سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم هوالحق سلام ماه رمضان هم تمام شد . البته چند سالی می شه که تموم شدن ماه رمضان مصادف می شه با تموم شدن چندتافیلم و سریال رنگ وارنگ و تر وتازه که فکر می کنم فلسفه ی به وجود اومدنشون اینه که ما زیاد احساس گشنگی نکنیم .ولی حالا که ماه رمضان تموم شده و بیشتر این سریال ها هم همین طور ، می شه راحت تر دربارشون نوشت: شبکه اول با یک شبه «او یک فرشته بود» بازی رو شروع کرد ولی حتی نتونست به یه مساوی ناقابل با میوه ی ممنوعه ی حسن فتحی که در نوع خودش موضوع جدیدی رو انتخاب کرده بود دست پیدا کنه . در این میون سریال یک وجب خاک با رعایت تمام اصول کلیشه سازی یه موضوع کلیشه ای و یک داستان به شدت قابل پیش بینی رو روی آنتن برد و با ارفاق در مقام سوم ایستاد و شکرانه ی سعید سلطانی هم با اون همه خرج و زحمت به دلیل پرداخت بد قصه ، بازی بد بازیگران ، و نداشتن انسجام و کارگردانی بد از دور مسابقات حذف شد . هوالحق سلام ماه رمضان هم دارد تمام می شود . ماهی که فرصتی بود برای ساختن دوباره ی خود . شب هایی که در آن می شد سرنوشت را از سر نوشت . می شد توبه کرد . می شد خوب شد . ولی همه می دانیم که خوب شدن مهم نیست بلکه خوب ماندن مهم است . مسئله ای که کم تر کسی به آن توجه می کند . چند شب به مسجد می رویم قرآن بر سر می گذاریم و العفو می گوییم ولی فردا باز روز از نو و روزی از نو . باز هم همان دروغ ها ،همان غیبت ها و همان تهمت ها . انگار نه انگار که دیشب در چنان محفلی بودیم . انگار نه انگار که تصمیم گرفتیم که خوب باشیم و خوب بمانیم . بد نیست در این سه شب بیشتر فکر کنیم،به خودمان،به آینده و فردایمان فردایی که باید جواب پس بدهیم ،جواب پس بدهیم برای هر قدمی را که برداشته ایم و هر قدمی را که برنداشته ایم . تا بتوانیم به یاری خدا سرنوشتمان را از سر بنویسیم . نماز روزه هاتون قبول باشه و فعلا خداحافظ
سلام
عکسی از جلد هوالحق ما آدمای عجیبی هستیم ، راحت بگم زیادی متظاهریم .مثلا دانش جو های هنرو ببینید، حتما باید تیپشون فریاد بزنه که دانش جوی هنرند (مواد لازم: یه تخته شاسی که نه بشه از در اتوبوس و مترو تو آوردش و نه بشه تو تاکسی جادادش .) یا هر کی به یه جایی می رسه و خدایی نکرده نویسنده ای، نقاشی ، شاعری چیزی می شه. تو اتاقش پر می شه از نقاشیهایی که از پاشیدن انواع و اقسام رنگ روی بوم پدید اومدن یا یه سری کتاب های خاص بی سر و ته می خونه و به تو هم معرفی می کنه و مجسمه های عجیب و غریب تو اتاقش می گذاره و فیلم های به صطلاح معنا گرا می بینه . در این میون تو باید این نقاشی ها و مجسمه ها رو ببینی ، این کتاب ها رو بخونی و این فیلم ها رو تماشا کنی و برای این که متهم به بی فرهنگی و بی سوادی نشی، به به و چه چه هم بکنی و از معنای وسیعی که در آن نهفته است حرف بزنی و این به معنای واقعی یادآور داستان جالب و پند آموز لباس جدید پادشاه هانس کریستین آندرسن است .باور کنید ما آدم های متظاهری هستیم .آدم هایی با جیب خالی و پز عالی . می دونم که مدت زیادی که آپ نکردم و حتی به وبلاگمم سر نزدم .ببخشید ،مسافرت بودم . البته این جا که چیز زیادی تغییر نکرده . یعنی هیچ کس به من نظری نداده .
- بالاخره هری پاتر هفت هم اومد . وحالا، هم از خوندنش وحشت دارم و هم باید تا آخر شهریور منتظر ترجمه ی خانم اسلامیه بمونم . (به شما هم پیشنهاد می کنم اگه می خواین بخونین تا آخر شهریور منتظر بمونید .) - بالاخره نتایج کنکور هم اومد و ما یه نفس راحتی کشیدیم . - اگه کسی می دونه که چرا سنتوری رو اکران نکردن یه خبری به ما بده و یه خانواده رو از نگرانی در بیاره . - سعی می کنم زود تر آپ کنم . فعلا خداحافظ ....................... |